![]() |
![]() |
|
|
O Allah the almighty
Protect me and guide me
To your love and mercy
Ya Allah don't deprive me
From beholding your beauty
O my Lord accept thies plea اي ارباب و والاي من تقاضاي من را بپذير حسبي ربي جل الله هر چه خداوند بخواهد همان است مافي قلبي غير الله در قلب من غير از خدا کس ديگري وجود ندارد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 13:32 توسط عقيل و نرجس |
|
|
خداحافظی برای توچه آسان بود ولی قلب من از این واژه هراسان بود خداحافظی برای تو رهایی داشت ولی برای من غم تلخ جدایی داشت؟! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 13:19 توسط عقيل و نرجس |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 10:14 توسط عقيل و نرجس |
|
|
یه سنگ تراش پیری بود توی یه شهری که یه پادشاه داشت...سرشو بالا برد و گفت خدایا منو پادشاه کن منم دوست دارم عین پادشاه باشم...خدا پادشاهش کرد....روزی به جنگ رفتن...دید شمشیر از پادشاه قوی تر..از خدا خواست که اونو شمشیر کنه خدا هم اونو شمشیر کرد...روز دید بارون از اون قوی تر چون روی آهنش تاثیر گذاشته بود از خدا خواست که بارون بشه خدا هم بارونش کرد....وقتی بارون شد دید صدای رعدو برق خیلی قوی تر از خدا خواست رعدو برق بشه خدا هم اونو رعدو برق کرد...وقتی رعدو برق شد دید خورشید عظمت بیشتری داره از خدا خواست و خورشید شد...وقتی خورشید شد یه لکه ابر سیاه جلوی خورشید و گرفت از خدا خواست که ابر بشه خدا هم قبول کرد و اونو ابر کرد..وقتی ابر شد باد خیلی راحت تکونش میداد از خدا خواست و یه باد طوفانی شد و از این مشرق به مغرب میوزید تا اینکه به یه سخره کوهی خورد از خدا خواست گفت:خدایا تو خیلی خوبی این اخرین خواسته منه از تو میخوام منو کوه کنی...خدا هم برای اخرین بار ارزوشو براورده کرد و اون کوه شد...احساس غرور و جلال میکرد تا اینکه یه دردی توی تارو پودش احساس کرد سرشو پایین اورد دید یه پیر مرد که داره روی سنگهاش با قلم نقش میزنه یادش افتاد که زمانی خودش همین کارو انجام میداده اما به بزرگی خوش پی نبرده بود.
خدایا کوچکم و ناچیز در برابر عظمت و بزرگی تو... من یاد گرفتم از این داستان که با اینکه یه خاطره دلسوخته دلشکسته هستم برای خودم میتونم کسی باشم حتی با اراده خودم میتونم از عظمت کوهم بیشتر باشم... خدایا شکرت که درک زندگی و به من دادی... خدایا شکرت که داری منو با سختی ها مقاوم میکنی...خدایا دلمو شکست اما بازم شکرت چون یاد گرفتم دل کسی و نشکنم چون درد بدیه... حالا احساس میکنم یه دلسوخته نیستم چون میتونم کارهای بزرگی انجام بدم..حتی از احساسات و غرورم که خرد شد دفاع کنم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 15:14 توسط عقيل و نرجس |
|
|
سر راهت نشینم تا بیایی به عشقت می نویسم از جدایی
بیا یابن الحسن عالم خزان است به لب هر زمزمه صاحب زمان است بیا دیگر چه سازم از جدایی چه سازم از غم بی همنوایی بیا جانا شده عالم پر از غم شده عدل وعدالت در جهان کم بیا اقا که ثروت اصل گشته مقابل عشق و ایمان پست گشته دگر نبود نشانی از عدالت نباشد پیروی از حق" ولایت بیا جانا که شیعه بیقرار است چو خونش در جهان آقا حلال است حضورت می کند عالم گلستان به دیدارت شوند مردم چو مستان شود عالم پر از مهر ومحبت به نام نامی تو یا محمد <ع>
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 10:32 توسط عقيل و نرجس |
|
|
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 12:26 توسط عقيل و نرجس |
|
|
مترسک ناز می کند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 14:37 توسط عقيل و نرجس |
|
|
سلام
این چند وقته نمی دونم دارم چه کار می کنم زندگی بدجور داره سپری می شه الان دارم می فهمم چه بلایی سر نرجس او.ردم وقتی بی خبر می زاشتم می رفتم نمی دونستم چه عذابی می کشه ولی الان می دونم چی کردم چه بلایی سر اون بدبخت اوردم اونم دیگه نمیاد به وبلاگمون وبلاگم دلش گرفتست برام دعا کنید |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:34 توسط عقيل و نرجس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ما ز دوستان چشم ياري داشتيم.
در اين دنيا نه مهري مانده نه وفايي وجود داردبه عبارت ديگر. در دنيا كه مردانش عصا از كور مي دزدند من خوش باور نادان محبت جستجو كردم دم همتون گرم یا علی |
| پیوندهای روزانه |
|
اینم یه همشهری از نوع خوبش آموزش انگلیسی (سمیر) همشهری گلم ونوس خانم با معرفت آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
عقيل و نرجس عقیل و نرجس |
|
RSS
|
افراد آنلاين: نفر
نمايش موقعيت جغرافيايي افراد
از روي آي پي
ip